تبليغاتX
روزهای سالومه
به یادگارنوشتم خطی ز دلتنگی

من زن ایرانی

اهل خود ویرانی

آیینه دق کرده

بسکه هق هق کرده...

مثل یک کوه یخ

می چکم درمطبخ

ازسپاه تسلیم

روز و شب بی تعبیر

آی مردم ، مُردم

بازهم سرخوردم

مُردم ازمرد بد نامردم                                          

من به خود نه ، که به زن بد کردم..

من پرازتنهایی

وحشت اززیبایی

درنمد پیچیده

بی هوا پوسیده

بره قربانی

ابرک بارانی...

بر تن یاس سپید سفره

جای قلاب کمر می سوزد

لب فریاد  مرا می دوزد

سیر سیرم، سیر، ازمشت ولگد

برده داران حقیر ِ مرگ بو

برسر بازار عاشق می کشند

خواب مخمل را برهم می زنند

این کنیزکان خواهرمنند

آی مردم مردم بازهم سرخوردم

مُردم ازمرد بد نامردم

من به خود نه، که به زن بد کردم....

سلام

... خصومتی نه قلبی ونه سرشتی با هیچ مردی ندارم، اما امروز روز زن است واتفاقا مراجعی داشتم که هم سن من است و صورت زیبایش با اسید بی رحمی ِ مرد ِ نامردش سوخته است! ونه فقط صورتش، که دستهایش، که بدنش، که حوصله اش ،که روحیه اش ،که  شاید، تمام ِ آینده اش را قساوت مردش سوزانده است ... وامروز حالم بد بود ازدست خودم که زنم و اجازه استثمار می دهم...ازدست ِ تویی که مردی وبه خودت اجازه استثمار می دهی ..اززنان که استثماررا لایق ِ خود می دانند وبدتراینکه آنرا به عشق وتعصب ودوست داشتن تعبیر می کنند....

امروز حالم بد بود خیلی بد، ازدست ِ این آدمی زاده دوپا....ومدام یاد حرفهای استاد بودم که از عشق ودوست داشتن وتفاوت ظریف ومهم ِ آن حرف می زد و با خودم فکر میکردم الان درکجای تمدن هستیم وکجا باید باشیم وتمدن چیست وچرا باید باشد وتعصب و عشق ودوست داشتن وهمه وهمه...امروز ازهمه اینها بیزاربودم ... امروز و همه دیروزها....

+تاریخ شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

و شانه های تو، راهی ست که به آنطرف دلتنگی می رسد...و شانه های تو سرانجامی ست برای این بغضهای بلاتکلیف...

+تاریخ جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

...من برایت یک شماره کوچکم که با دکمه ای ، ازذهن کوچک  تلفن تو پاک می شوم...وحالا تکلیف چیست؟ تکلیف دلی که شماره کوچکت همه بزرگی دنیایش را پر کرده است....!

+تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام سهراب، سلام

امروزاول اردیبهشت است... روزرفتنت؛ سالهاست که دیگربرای رفتگان متاسف نیستم چون دیگرمطمئن نیستم جایی که هستند خیلی خوفناک ترازجای من باشد! هنوزبرای همه رفتگان بغض میکنم نه ازرفتنشان که دیگربودن معنای اولیه اش را برایم ازدست داده است، نه ازندیدنشان که دیگردرهیچ آیینه ای خودم را هم نمی بینم... بغض میکنم ازاین تنهایی عجبیب ِ دنیای ِ خودم...بغض میکنم ازاینهمه بی اعتباری.... سهراب، منطقی که نگاه میکنم رفتن چیزهولناکی نیست ولی نبودن ِ آدمهایی مثل توعجیب مرا می ترساند! ازرفتن تووجاماندن ِ خودم می ترسم؛ خیلی!.... ازیک جوربی پناهی حرف می زنم سهراب... وقتی ازتویک قاب می ماند ویک نگاه ، می ترسم.... وقتی ازحرفهایت یک کتاب می ماند ، می ترسم.... وقتی آنهایی که می بینم ومجبورم درکنارشان باشم دیگرتورا بخاطرندارند، می ترسم.... شاید اشتباه میکنم که ازمنطق حرف می زنم...نمیدانم ولی سهراب همه حرفم این است: ازنبودن ِ تو وبودن ِ بدون تودردنیا، می ترسم...خیلی.

+تاریخ جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

ییهو سر ِ سال نویی فکری شدم که عجب عزرائیل داره تمام وقت کارمیکنه این چند وقته! حالا آدم ها که مثل سابق دارن شمع وجود وفوت میکنن ومی رن که سرجاش ولی تواین چند ساله چقد آدم نام آور دارن با عزرائیل معاشرت میکنن آخریشم همین سیمین خانوم ازنوع دانشورش بود..حالا نمی دونم عزرائیل کلاسش بالا رفته که آدم حسابیا حس میکنن حرفشومی فهمن یا چیزدیگه ای شده!!.بعد به این فکرافتادم نکنه ییهودنیا خالی ازآدم حسابی بشه... بعد ترش به این فکرافتادم کاش چنتا آدم حسابی بیابیم که قبل رفاقت با عزرائیل کمی قدرشان را بدانیم... وبعد ِ بعدش این فکربرمن نازل شد که اصلا چرا آدم های حسابی بعد مرگشون حسابی تربه نظرمیان؟ البت این فکربارها وبارها برآدمیان نازل شده وآدمیان مثل رسولان بی جربزه ای این رسالت را برزمین گذاشته اند وبه عکس بزرگان ِ رفته خیره خیره نگاه کرده اند.... هرچند خودم هم کماکان ازهمان نوع آدمها هستم ولی واقعا سعی میکنم نباشم اما خب مشکل کوچکی دارم وآن این است که آدم های حسابی نمی بینم که پروانه واردورشمع وجودشان بپلکم! وبدین لحاظ خواهشمندم اگرقرص ماهشان را دیدید به بنده کمترین بگوئید که بدجورترس برم داشته که روزی به خودمان بیائیم وببینیم دنیا جزما آدم حسابی ِ دیگری توش نمانده است!! و............فاتحه!!


+تاریخ یکشنبه 27 فروردین1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

....... کاش فقط یک روز تو آرزوهام زندگی می کردم حتی اگر آخرین روز عمرم بود! کشت ما را ، این واقعیت!....

+تاریخ چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

.... یه سال دیگه هم گذشت ، ازهمه چی....ازسختی ها وزشتی ها وزیبایی ها....خوبه که گذشت وهمیشه به نظرم این گذشتن تنها نقطه عطف دنیاس حالا هرجورکه تعبیرش کنی...گذشتن وبه روزهای نورسیدن ویا گذشتن وبه آخرنزدیکترشدن....بهرحال این گذشتن ودوست دارم...هرجورکه تعبیرش میکنید وبهش نگاه میکنید به شما هم مبارک؛ ودراین مبارک ایهامی ست که .......

+تاریخ سه شنبه 1 فروردین1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

اول : این داستانک را مدتها پیش نوشته بودم لابلای خطوط دفترم پیدا شد، مال زمانهایی ست که هنوزخدا داشتم...

دوم: مرد خسته وعاصی لب رودخانه نشست، باندازه همه کائنات شاکی بود وپرازسوال. نسیم ملایمی که می وزید درنظرش شبیه زوزه گرگ گرسنه ای بودکه به جانش افتاده...پاهایش را درون آب رها کرد حتی خنکای آب آزارش می داد؛ چشم به آسمان دوخت گریه امانش نداد زیرلب با صدایی شبیه یک اعتراض ِ فروخورده زمزمه کرد: خدایا، کی قراراست خودت را نشان دهی؟هرچقدراینهمه سال صبرکردم کافی ست امروزتا نبینمت جایی نمی روم، اینجا همه چیزساکت است وخلوت...جای خوبی ست که تمرکزکنم وببینمت! خدایا خودت را نشان بده....

مرد ، چشم ازآسمان برنمی داشت...پروازپروانه های کوچک ورنگارنگ که خود را بدست مهربانی نسیم سپرده بودند کلافه اش می کردانگارتمرکزش بهم می خورد؛ با عصبانیت آنها را ازمقابل دیدگانش دورکرد...صدای جابجا شدن سنگهای رود که با صدای آب درمی آمیخت ذهنش را بهم می ریخت با خود می گفت: چطوربا اینهمه سروصدا تمرکزکنم؟؟؟...خدایا پس توکجایی ؟ همه چیزدست به دست هم داده تا مرا ازپای درآورد....اما تسلیم نخواهم شد خودت را نشان بده...!

مرد با عصبانیت پا برسرسنگهای رودخانه می کوبید وآب را با شدت به هوا بلند می کرد...ازخشم ، علفهای باران خورده وسبزرا ازریشه درمی آورد وبه آب پرت می کرد وبه همراه آن، گلهای وحشی ورنگارنگ درخروش آب دورمی شدند....

............. کودکی ، ازآنطرف رودخانه می آمد، چشم برآسمان داشت وپا برزمین، ازکنار رودخانه می گذشت ونسیم موهای طلا نشانش را درتلالو آفتاب ِ نیمروزمی رقصاند...پروانه ها که خود را به لطافت وهمراهی نسیم سپرده بودند ازمقابل دیدگان مشتاقش می گذشتند وگاهی بوسه ای به سرشانه های مهربانش می زدند...کودک لبخند می زد وازصدای سرود ِ آب که ازبهم خوردن سنگها وآمیختگی با جریان آب بود، لذت می برد...این، به نظرش زیباترین صدای صداها بود!

کودک لحظه ای ایستاد...به درون آب نگاه کرد ، خودش را درآب دید وزیرلب با صدایی شبیه نجوایی عاشقانه زمزمه کرد: خدای مهربونم، امروزازهمیشه قشنگ ترشدی....صدات هم ازاین بهترنمی شود...این ترانه سنگ وآب بهترین آوازت بود که تابحال شنیدم.....متشکرم که امروزهم خودت رانشانم دادی.... با لبهای پروانه ای ات هزاربارمرا بوسیدی، متشکرم....حالا جایزه امروزم چیست؟ خودت گفتی هروزکه مرا ببینی جایزه ای ازجنس خودم برایت می آورم!

ناگهان یکدسته گل صحرایی رنگارنگ همراه مشتی سبزه خیس دررودخانه پیدا شد...کودک با شادمانی فریاد زد: دوستت دارم خدای خوبم که باندازه این گلها وعلفها زیبایی ...دوستت دارم که حواست به من وحرفهایم هست...کودک جستی زد وگل را ازمیان آب برداشت...ناگهان سایه ای سیاه را بالای رود دید! بلند شد وهمانطورکه قطرات آب ازلابلای گلها به درون رودخانه برمی گشت به صورت مرد کلافه ای خیره شد که معلوم بود اززورِ خستگی وبی حوصلگی برروی علفها به خواب رفته...کودک لبخندی زد، گلها را درمیان دستان مرد گذاشت ، بوسه ای برپیشانی اش زد وبا پروانه ها دورشد......

مرد پریشان وبی رمق به خواب رفته بود که ناگهان حس کرد خدا بوسه ای برپیشانی منتظرش گذاشت.... چشمان خسته اش را بازکرد ؛ قطره های آب ازلابلای گلها روی دستان مرد می ریخت ومرد شرمسارازاینهمه نادیدن، قطرات اشکش به روی علفهای سبزوباران خورده می چکید ونگاهش درردپای خدا گم شد.....!

+تاریخ شنبه 13 اسفند1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

 

سلام

...این روزها که میگذرد، روزهای سالومه نیست.... من هستم که دراین روزها قدم می زنم ، جسم من است وخستگی سایه اش را ازسرم برنمی دارد...روزهای آخر ِ سال ، آمار، برآورد ، گزارشهای کار،..... من هستم که این کارها را تمام میکنم ولی باورم نمی شود که من هستم.... این روزها که می گذرد مال ِ من نیست حتی من هم مال ِ خودم نیستم... انقدردراین کاغذها فرورفته ام که چشمانم سیاهی می رود وهی حال تهوع دارم وهی تحمل میکنم .... هربارکه گیج وخسته وعاصی ازکارمی زنم بیرون، نفس میکشم درهمین هوای گرفته وآلوده ...فقط نفس میکشم ، نه اینکه آنجا هوا نیست، هست؛ اما هوای ِ من نیست..! چشمم که به دامنه های البرزمی افتد انگاربغض فروخورده ای دارم که می خواهد بترکد وهردرختی که سرراهم سبزمی شود را انقدرنگاه می کنم که چشمانم سیرشود ازتماشایش که نمی شود....هرگنجشکی که می بینم انگاراولین پرنده عمرم را دید ه ام وذوق می کنم مثل طفل خردسالی که برای اولین باربه گردش می رود.... وبعد ازخودم خجالت می کشم که چه به روزگارم آمده ...من که بدون دیدن آسمان ونوش ِ شراب ِ سحر ِ ستارگان نمی خوابیدم.....من که  با همه گنجشکها نسبت داشتم.... من که عمر درختان را بدون بریدن وقطع ریشه ها می دانستم....چه به روزگارم آمده که اینگونه سربه گریبان روزمرگی ها برده ام...وبه قول سهراب" به نیم قار ِ کلاغی راضی شده ام"....!

اما هرچقدرکه با این روزها بیگانه ام ، با جبرآشنایم باجبری که ازتونمی پرسد درگلوی آوازت چند قناری دلتنگ زندانی ست ....با جبری که با آن عجین شده ام مثل دردی که نه ، می کشد نه ، شفا می دهد...ومن این روزهای ِ بی خودم وبی دنیایم  را دوست ندارم ...ومن درد میکشم ...درد.

+تاریخ چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

من فکرمی کنم ، تن فروشی دردی ست که جامعه برگرده آدمی می گذارد و روح فروشی ، دردی ست که آدمی برگرده جامعه وبشریت  می گذارد! تن فروشی را همه لعن ونفرین می کنند وروح فروشی را اصولا کسی نمی بیند، یا نمی فهمد یا اگرببیند وبفهمد خطرش را حس نمی کند!

وما تا بحال چقدربه قدرت تخریب این هر دو، اندیشیده ایم؟ به واقع چقدر؟

پ . ن: یهو این جمله ها توی گلوم سنگینی کرد، انقدرکه وادارم کرد به همه بگم... همین.

+تاریخ دوشنبه 24 بهمن1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

تامن،‌زندگي كردي ؛ ازمن به بعد؛ زندگي ميكني!

تا تو؛ بدنبالت گشتم، ازتوبه بعد....... تمام مي شوم...... و تو ،‌ حتي خواب تمام شدنم را هم نخواهي ديد....

+تاریخ پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

من فكرمي كنم ما هيچ وقت به ته هيچ چيزنمي رسيم فقط گاهي فكرميكنيم كه رسيديم وبيشترازاون، هيچ چيزتهي نداره براي رسيدن وما براي اينكه دراندازه ذهنمون بگنجه براش ته متصورميشيم... نميدونم چقدراين حرف درسته واقعا نميدونم ولي هميشه فكركردم اينجوريه ..حتي چيزي مثل كمال ولغاتي ازاين دست كه فلسفه هاي پيچيده اي هم داره به نظرم شامل اين مسئله ميشن...اون هم تعريف مطلقي نداره وهركس باندازه ظرف وجودش بهش ميرسه....وهمين قصه ادامه داره تا برسه به موضوعات كوچيكي مثل همين كاري كه الان دارم انجام ميدم....مثل نوشتن...وقتي من ِ نوعي حس كنم ديگه موضوعي براي نوشتن وجود نداره وهمه چيزولااقل درحد بضاعت خودم نوشتم، دوصورت بيشترنداره...اول اينكه من نويسنده خوبي نيستم كه به ته رسيدم يعني دركارم خبره يا حرفه اي نيستم وگرنه هميشه مي شه نوشت واينكه بگم من همه چيزونوشتم اصولا حرف درستي نميتونه باشه!‌ دومين صورتش اينه كه من به ته ِ‌ خودم رسيدم حالا ازنظرروحي يا ازهرنظري كه باعث ميشه اين فكردرمن شكل بگيره كه منظورمن الان همون روحه،‌ يعني چيزي كه ايجاد رغبت ميكنه ومثل يك آنكورعمل ميكنه درمن مرده كه فكرميكنم موضوع ديگه اي براي نوشتن ندارم....واين درهرچيزي بزرگترين  آفته...

..... وبيان اين مسئله هرچند نصفه موند ولي ادامه اي نداره شايد به همون دلايلي كه گفتم!

 

پ. ن‌ :‌ نميدونم چرا اين حرفا روزدم ولي چيزي بود كه مدتيه دارم بهش فكرميكنم گفتم روي كاغذ بيارمش وخلاص شم...شايدم يه دليلش اينه كه مدتيه نوشتن برام سخت شده وبد ِ‌ماجرا اينجاست كه حس ميكنم هم نويسنده نيستم هم به ته رسيدم والا چقدرچيزهست كه دوست دارم دربارش بنويسم وبارها وبارها قلم ومي ذارم كه بريزمشون روي كاغذ ولي .........وبازاسيراين نقطه چين ها مي شوم...



+تاریخ جمعه 23 دی1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

من هميشه سهم هاي كوچكي داشتم...باندازه اشكهاي بي اماني كه بايد قايمشان مي كردم....باندازه نگاههاي گذارايي كه بايد خاطره اش را تا ابد حفظ مي كردم ومن اصلا آماده نبودم....باندازه بغض هايي كه بايد هضمشان مي كردم تا كسي نفهمد وگلويم اصلا جا نداشت.....من هميشه سهم هاي كوچكي داشتم ازفرصتهايم.......شايد سخت وكوتاه وبي بازگشت ؛ اما به همان ها هم راضي بودم ..يعني مجبوربودم كه راضي باشم ...! اما هيچوقت قصه به اينجا ختم نشده..... من هيچوقت فرصت خداحافظي نداشتم وازخداحافظي به حد مرگ بيزارم ،‌اما همان را هم هيچوقت نداشتم.....حالا ديگرباوركرده ام كه هيچوقت نميدانم" آخرين بار"چه زماني ست.....آخرين باري كه فرصتهايم مي روند ...بدون ِ خداحافظي مي روند ومن انقدرناگهاني متوجه اش مي شوم كه نگاهم درراه قفل مي شود وگلويم انقدرخشك مي شود كه نميتوانم بگويم"خداحافظ".....من هميشه ازخداحافظي بيزاربوده ام وهميشه فرصتش را نداشته ام.....كاش اين سهم هاي كوچكم كمي بزرگترمي شدند......نه باندازه ماندن ِ‌دلخوشي ها وثبت لحظه هاي شيرين وناب...كه حالا خوب باوركرده ام آنها هيچ وقت سهم من نخواهد بود! كاش لااقل باندازه يك "خداحافظي " بزرگ مي شدند....اين رفتن هاي بي مقدمه...اين خاطره هاي بي تكرار...مرا ازهمه خاطره ها وآمدن ها ورفتن ها مي ترساند.... ومن عادت كرده ام هركاركه ميكنم ته دلم تكرارمي شود:‌ شايد اين همان آخرين باري ست كه هيچوقت زمانش را نمي فهمي.... وهروقت هم كه دراين صفحه خطي مي گذارم بازهمين ته دلم تكرارمي شود....

ومن ازهمه فرصتهاي دنيا فقط باندازه فرصت ِ‌  يك خداحافظي وقت مي خواهم ...ومن ازخداحافظي به حد مرگ بيزارم....

 



+تاریخ سه شنبه 29 آذر1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

قديم ترها نوشتن بهانه نمي خواست! خودش بهانه خودش بود وحتي ، خودش بهانه زندگي ام بود!

قديم ترها قلم را كه مي گذاشتم مي دانست چه بگويد وچگونه بگويد! اين نيست كه آن موقع حرفي بود وحالا نيست! حالا هم حرف هست اگرنه بيشترولي هست،‌ باندازه همان روزها....اما اين روزها بغضي كه موقع حرف زدن گلويم را مي بست ووادارم مي كرد به نوشتن، آمده ودرگلوي ذهن گيركرده است....! حرف هست بيشترودلتنگ ترولي؛........

..... واين  ازهمان جنس نقطه چين هايي ست كه بايد مخاطب خود را بيابد تاتعريف شود....

ديروزدرميان تماشاي آدمها چشمم به كتابي افتاد كه زني تند تند خطوطش را حفظ مي كرد .... درتعريف نقطه گفته بود:‌نشانه اي كه براي وقفه وتمام شدن عبارت ومفهموم مي آيد( يا يك چيزي دراين مايه هابود) ..بقيه اش را نخواندم ..چون مفهموم نقطه براي من اين نيست...لااقل اين روزها كه نوشتن تا اين اندازه سخت شده اين نيست!

اين روزها نقطه برايم تمام مفهوم وحرف است ...وقتي به جايي مي رسم كه اشك ديدم را تار و ورق را ترمي كند؛‌نقطه تنها مفر ِ من ازاين صفحه بي گناه وترسناك مي شود...بله ترسناك.....! روزي ،‌ نوشتن ...قلم ...كاغذ...تمام آن چيزي بود كه ازدنيا مي خواستم ودوستش داشتم واين روزها چقدرآنرا دوست دارم وازآن بيمناكم...اين روزها كه همه طالع نحسي را برايم خواب مي بينند ..طالعي كه مرا مي خنداند ومي گرياند....اين روزها....اين نقطه ها....اين روزها پريشانم، پريشان....



+تاریخ شنبه 26 آذر1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

تومرا بدون شكل ِرفتارم دوست داري..با شكل جسمم مرا مي خواهي ...جسمي كه خاك خواهد شد ومرا فراموش مي كند ودنيا را ...ومن ودنيا هم فراموشش مي كنيم...! وشكل ِ رفتارم يگانه ترين  چيزي ست كه مي ماند..حتي صد سال هزارسال بعد ازخاك شدن جسمم...وتو،‌ شكل ِ رفتارم را دوست نداري...ومن فقط بغض مي كنم ودلم براي شكل ِ خودم تنگ مي شود...ومن تورا پس نمي زنم وبدون ِ خودم تنهاي تنهاي تنها مي شوم ومي مانم....من تورا پس نمي زنم چون ازدست وپا زدن خسته ام...تومرا هرطور كه دوست داري ببين وبخواه ...ومن چقدربدون ِ‌من تنهاست...

+تاریخ پنجشنبه 17 آذر1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

مي نويسم "روراستی" ...تومیخوانی" بلاهت"..

مي نويسم" تاهرجا که می توانم" تومیخوانی" علاف ِ بیکاره"...

مي نويسم" رفاقت" تومیخوانی" بیچاره بی کس"..

.

.

.

ازاین همه کج فهمی حال تهوع دارم...

+تاریخ سه شنبه 1 آذر1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

اين روزها هرچه بيشتربخاطر ِدرد ِ‌تنهايي معاشرت مي كنم،‌بيشتردچاررنج بي همزباني مي شوم...!

اين آدمها گره ازاين درد نميگشايند هيچ؛‌گره اي هم برآن مي زنند محكم تر...!



+تاریخ سه شنبه 24 آبان1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

اين روزها كه باران است ،اينجا كه من ايستاده ام بيرون ازپنجره اش هيچ چيزپيدا نيست ومن مدام درفكركوههايي هستم كه ازاين پنجره كوتاه ديده نميشود..درخيال خياباني بلند وخلوت وخيس.... وتوباندازه تمام آسمان، روبرويت پنجره داري ولي فقط تا نوك بيني ات را مي بيني... من تحمل مي كنم مثل هميشه وبه طرزاحمقانه اي به پنجره هايي فكرمي كنم كه شايد روزي سهم من شود كه ازآنجا همه جا معلوم است وتوتمام پنجره ات را با پرده هاي بي فكري كور كرده اي....

وهمين است كه اين روزها غصه دارم كرده ... همين بي سروصاحبي دنيا....همين پنجره هايي كه به روي من بسته وبه روي توبازمي شود.... همين پنجره هايي كه ندارم....




+تاریخ دوشنبه 16 آبان1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

امروزتولدمه وبازهمون حس ِ قديمي مياد سراغم...تولد درجانم هزارفكرمي ريزد...هزارحس ِ مبهم...

وقتي درباره تولد فكرميكنم،‌بيشترازآن وقتي روزِ تولدم مي رسد، با اينكه هزارجورحس ِ مبهم را درمن زنده ميكند ولي تمام ِ‌وجودم غرق درسكوتي عميق مي شود... تولد انقدربرايم اسرارآميزاست كه ياراي صحبتي درمن باقي نميگذارد... هيچ قضاوتي...هيچ تعريفي... حتي جرئت ندارم درروزهاي تولدم ، به آينه نگاه كنم.... با تولد ديگران راحت تركنارمي آيم ولي درروزهاي تولد خودم يك حس خيلي خيلي عجيب دارم.... مثل وقتي ست كه ميخواهد سال تحويل شود وانگارداري ازجايي به جاي ديگري كه چندان هم آشنا نمي نمايد پرتاب مي شوي وته دلت حسي ست كه دوست داري به آخرين لحظات درحال گذارش چنگ بزني... حرفم گذرسن وپيري واين چيزها نيست..! اين حس را درروزگاركودكي ونوجواني هم داشتم...

چند روزپيش عزيزي پرسيد:‌درآخرين روزهاي بيست ونه سالگي چه حسي داري؟ درابتداي يك دهه جديد؟....! ومن هيچ جوابي وهيچ حسي بيشترازسكوت معمول نداشتم... مهم نيست چند ساله بودم وچند ساله مي شوم...همه تولدهايم اين حس را به جانم ريخته ومي ريزد، وتنها دلخوشي ِ اين حس واين وحشت اين است كه درروزي بدنيا آمدم كه تاهميشه به نام كودكان ِ دنيا ثبت شده...واين تنها لذتي ست كه درتلاطم اين روزدلم را گرم مي كند وبه يادم مي اندازد:‌مهم نيست چند ساله مي شوم..كودك ِ درون من با همه موهاي سپيدش،‌هنوزوهميشه يك طفل چهار- پنج ساله است وانگارنميخواهد قدمي حتي قدمي به دنياي بزرگسالي بردارد! واين حس را چه بسياردوست دارم....

درذهنم روز ِ تولدم كه نشاني ازكودكي باخود دارد را با همه كودكان دنيا به جشن مي نشينم،‌ نه به ميمنت ورود ِ‌سالومه بدنيا كه كسي نيست سالومه؛ به ميمنت حضوربچه ها دردنيا كه همه چيزدنيايند، بچه ها.... ! امروزبرهمه آنان مبارك حتي آنهايي كه به اجبارروزگار، هيچوقت بچگي نميكنند وبي رحمانه دنيا ازآنان زنان ومردان بزرگي مي سازد كه دستهايشان براي نگه داشتن اين منصب،‌خيلي كوچك است...خيلي

+تاریخ شنبه 16 مهر1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام سهرا ب، سلام...

با اينكه اونقدرها هم خوش نميگذره اما حس ميكنم اين سالگردهاي تولد ومرگ،‌چه زود به هم مي رسن!

امروزتولد توست ودنيا يك سال ِ‌ديگرهم بدون توگذشت.... تكرارروزهاي تولد ومرگت به يادم مي اندازد كه يك سال ِ ديگر هم بدون ِ‌ وجود عزيزي گذشت كه دنيا را بدجوري ازخودش خالي كرد...ودنيا سخت بتواند وجودي چون اورا تكراركند...خيلي سخت...

روز ِ تولدت مبارك است ...مبارك را با دقت ووسواس ادا مي كنم...مبارك است با همه زيروبم هاي دقيق ِ‌كلمه ...! اگرهزاران سال هم ازرفتنت بگذرد بازهم تكرارسالروزميلادت مبارك است... م ب ا ر ك...

سهرابم ، هميشه برايم بمان وزنده بمان...وقتي ازوحشت دنيا سرم را ميان دستهايم قايم ميكنم حس ميكنم چقدربي پناه وغريبم دراين خيابانهاي خالي وبي عبور...درميان چشماني كه هيچ آشنا نيست ومات مثل چشمان مردگان به آدم خيره مي شوند... اما حرفهاي تورا كه ميخوانم ترسم مي ريزد... هنوزبعد ِ‌يك عمرازرفتنت ، با تودلم گرم است... زنده بمان سهراب،‌ من ازدنياي ِ بدون‌ ِ تومي ترسم...


+تاریخ جمعه 15 مهر1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام


تكرارسالروزتولدت هميشه برمن مبارك است...حتي حالا كه نيستي وتمام آسمان ِ شوقم پرازابرهاي دلتنگي ست...حتي حالا كه شبگرد اين كوچه هاي تب دارشده ام...وحالا خوب مي دانم كه غم ِ نبودنت هم نقطه عطفي ست! چون بعد ِ توخوب فهميدم كه هيچ چيزديگرمرا نخواهد شكست....مرا بيش ازاين نخواهد شكست....

+تاریخ چهارشنبه 13 مهر1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان

سلام

درتمام روزهايي كه بعد ازتوآمد ورفت؛ ‌آفتاب را نديده ام !

روز، پژمرده وبي دليل ازپس ِ كوه بالا مي آيد ولي آفتابي ندارد... ودنيا سرد سرد است حتي درظهرهاي تابستان...وتكه ابري خاكستري ودلتنگ هميشه با من است ونمي بارد ونمي بارد ...ومن بجايش درتمام روزهاي بعدازتوباريده ام وهنوزتكه ابري خاكستري با من است....

بعد ازتوديگرهيچ چيزمثل قبل نيست...وحس مي كنم چيزي ازقلبم خالي شده...چيزي شبيه حس ِ زندگي....

وهمين بس كه باوركنم بعدتو، دنيا تمام شد...لااقل براي من....



+تاریخ پنجشنبه 7 مهر1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان

سلام

... امروزاول ِ مهراست ... ومهراول  فصل ِ پائيزاست...اول ِ فصل ِ باران است... اول ِفصلِ ِ پياده روهاي خيس وپرازبرگ  است....

 فصل ِ دلتنگي هاي بي دليل وخيابانگردي هاي عزيز كه دوست داري خيابان را به انتهاي دنيا وصل كني  وتمام نشود.....فصل ِ شعرهايي كه تا باران مي زند ، مثل بغضي فروخورده هق هقش مي كني.... فصل ابرهايي كه هركدامشان شبيه يكي ازآروزهاي كودكي ست....

 يك جورايي فصل ِ  من هم هست... فصلي كه بدنيا آمدم...فصلي كه مدرسه رفتم... فصلي كه شعرنوشتم... فصلي كه عاشق باران شدم ...فصلي كه درفراق ِ عزيزي ، خود ِ‌باران شدم...

... مهررا و پائيزرا مثل خودش دوست دارم... سرد وگزنده وزيبا... ماهي كه سهيل را داد وسهيل را گرفت... وسهراب را داد... ومن را... مهر را با همه نامهرباني هايش دوست دارم ودلم براي بارانهايش لك زده باندازه تمام كويرهاي دنيا ... وديرزماني ست كه نمازهاي بارانم ديگراجابت نمي شود... ازوقتي كه دريكي ازهمين مهرها به قدرتمام بارانهاي مهر، گريه كردم... ومهر ِ امسال،‌ دوسال ازآن روزها مي گذرد ومن هنوزبا چشماني خشك ودلي خشك تر،‌چشم به راه بارانم ... زير ِ آسماني كه حالا ازچشمهاي من هم خشك تراست....

..... وبا همه اينها ، من مهررا وپائيزرا بسياردوست دارم...

+تاریخ جمعه 1 مهر1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

هرروزمی آیم وروزهایم را دوره میکنم ....

ساکت وبیصدا...گاهی ، درپایی ازدوستی هست وگاهی نیست...

ومن این روزها گرفتارسکوت عجیبی هستم..انقدرکه درپیله تنهاییم جا نمیشود وانقدرحرف دارم که هرلحظه با خودم می گویم الان این پیله را میشکافد وپروانه واردردشتهای خیال انگیزذهنم پروازمیکند...می رقصد..میخواند...اما دریغ ازجمله ای..کلمه ای ...حرفی...حتی صدایی درگلو....!

این روزها گرفتارسکوت عجیبی هستم که مرا می ترساند....هیچ وقت اینهمه سکوت درونی را تجربه نکرده ام...هرچه ظاهرم ساکت وآرام بود، درونم پرازغوغاوغریو هیاهوی کودک پنهان شده درعمق باورم بود....اما این روزها آن هم ساکت است ومن ازاین سکوت که بوی مرگ می دهد میترسم....

این روزها حتی ازنگاه کردن به آینه می ترسم...آنکه درآینه می بینم مرا به یاد کسی می اندازد که این روزها دیگرندارمش....دخترکی که چشمانش نه فقط برای خودش، که برای هرکه اورا می دید آشنا بود، ودخترک به این جمله عادت کرده بودکه " تورا کجا دیده ام" ......! وهمیشه دخترک لبخند می زد وزیرلب میگفت: من همانم که یک شب خوابش را دیدی...همانکه مثل سایه ای همه جا هست ونیست....!

واین روزها این جمله را که میشنوم وهم برم می دارد.....گاهی که چشم درچشم آینه درمی آیم ازخودم می پرسم: تورا کجا دیده ام....تویی که اصلا شبیه آن دخترک خواب نما شده نیستی.......!تویی که دیگرنشانی ازخودت نداری....!

ومن این روزها ازنگاه آشنای خودم می ترسم......نگاهی که دیگرخودم هم به یاد نمی آورم....نگاهی که گم می شود درنگاه چشمان زنی تنها درآستانه فصلی سرد.....! واین جمله هرسال تکرارمی شود وانگارسرمایش را بهاری نیست.....سرمایی که درعمق جان همه زنان تنها ریشه دوانده..ریشه ای به عمق همه سالهای تنهایی آدمها...


 

+تاریخ پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

ازوقتی خودم را شناختم مردم گریزبودم ودرمیان مردم! خودم هم باورم نمی شود بااین روحیه چطوررشته انسانی خواندم ...بعد جامعه شناسی...وحالا مددکارم!

هرجورکه حساب می کنم بامن جوردرنمی آید...هرچند که این ناهماهنگی برای هیچ کس جزخودم محسوس نیست....اما این روزها حس میکنم ازدیدن آدمها حال خفگی دارم ...ازآن رئیس کلی گرفته که به اعتباریک کاغذ پاره بی اعتباربه نام مدرک ، نگاه تحقیرآمیزش را مثل تفی برصورتت می اندازد ووقتی دهان بازمیکند می بینی به اندازه یک هزارم توی ِ بی سواد معرفت نخوانده واصولا دانش را حربه ای دردستان مصلحت اندیشش می داند....تا آن مددجویی که ناکامی های زندگیش را گردن عالم وآدم می اندازد وتنها قربانی ماجرا، خودش است....ازهمه وهمه بیزارشده ام.....ازمردمی که صبح توی اتوبوسها مثل یک دسته رباط ا خموبه هم تنه می زنند تا زودتربرسند ونگاههایشان انگارارث پدرراازنگاه بی تحملت طلب دارد....

دیروزنگاه دخترک شوخ چشم ِ فال فروش که درمیان شلوغی اتوبوس درنگاه مادری گم شده بود که نقاشی های دردانه لوس ِبی هنرش را با به به وچه چهی آبدارنظاره میکرد، بازبه یادم انداخت که هیچ وقت نتوانستم به این نگاهها بی تفاوت باشم وبگویم: خداراشکرکه جای اونیستم.....انقدرخودم را جای همه حسرت به دل های عالم گذاشته ام که دیگرتحمل این وجود عاصی وخسته ازتوانم خارج شده....

دوست دارم یک روزدرگرگ ومیش صبح، وقتی هنوزآدمها درخواب گرانند ، بروم وخودم را گم کنم ...بروم وازخودم بیرون بزنم....بروم ودیگرپیدا نشوم...! این روزها تحمل خودم را بیش ازهمه ندارم... حتی کلماتی که به روی کاغذ می ریزم، انگاردهن کجی میکنند....

این روزها اصلا خوب نیستم حتی شبها هم انقدرکابوس آدمها را دارم که گاهی نیمه شب بیدارمی شوم وتا صبح نمیخوابم تا لااقل کابوس نبینم...وازوقتی خدای مرده ام را همراه تمام آرزوهایم دفن کردم، کسی نیست که دردودلهایم را بشنود وانقدردرکوههای تحملم فریاد زده ام وانقدرپژواک فریادهایم را شنیده ام وانقدرتنهایی کشیده ام که حس میکنم تن خدای نالایق دفن شده ام درگورفرعونی اش می لرزد ....

این روزها برای اولین باراست که چیزی دردرونم میگویم: حتی ازهمه زیبایی ها به جان آمده ام ....وخسته ام ازاینکه همیشه همه چیزرا به گردن خودم انداختم ودلم می خواهد برای اولین وآخرین بارفریاد کنم: آی دنیا ، من مستحق اینهمه عذاب نبودم....میدانی که نبودم ....ای دنیای فاقد شعور....ای حجم خالی ِ دروغگو...

+تاریخ چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

اينومي بيني خال بخت واقباله...تا دومدت ديگه يه خبربهت مي رسه....واي چه فالي برات اومد...

سرگيجه گرفتم بسه ديگه ....انقدرحرف ازبخت واقبال نزنيد....اصلا بيائيد بازي كنيم،‌ حكم خوبه؟! دوستان همراه بيائيد اين بهترين راه فراموشي ست، فراموشي هرچه حقيقت است...بيائيد بدون جرزني، بدون تقلب! اينهم يك بُراساسي؛ ورقها را مي چينم... خال...توحاكمي،‌ حكم كن! با خوشحالي مي گويد:‌ حكم... : دل!!

دلم هري ميريزد، ورقها را با نااميدي دردستم جابجا مي كنم... دريغ ازيك ورق دل!... ورقها تمام شد...

واي باختم ازهمين حالا معلومه...همه ورقها سياست، آنهم ازنوع پيك! رمالها مي گويند پيك يعني غم ومرگ!

اولين ورق حكم وسط مي آيد،‌ زيرلب مي گويم :‌ خوش بحالت اي دوست چه دست پري داري!

دستم مي لرزد انگارياد چيزي مي افتم...

چكاركنم هرچه وسط بياندازم سياه است...پيك است...ربطي به حكم ندارد...بايد "رد" كنم...بايد تا آخربازي رد كنم...دلم شورمي زند انگارياد چيزي مي افتم...

عاصي مي شوم، همه ورقها را يكجا رومي كنم مي گويم : ببينيد،‌ حكم كنيد، اين تمام آن چيزيست كه دارم...سياه...سياه...به اين مي گويند"كُت شدن"...اي بابا  ازكُت شدن گذشته...عمريست بايكوت شده ام ازهمه دنيا...

گفتم بازي كنم شايد ازشرفال خلاص شوم كه هردفعه آس پيك را درطالعم مي بيند...انگاربدترشدحالا همه دستم پرشده ازپيك! شايد هم از پيك، پِيك بد خبروشوم تقدير...انگارياد چيزي مي افتم! چيزي شبيه همه روزهاي زندگيم كه دستم خالي بوده ازآنچه حكم ميشود..ودربساطم هيچ چيزي شبيه دل نبوده ...

عجب! اين بازي هم شبيه فال شد...حكم دربازي زندگي دلي سرخ است ودستان من هميشه پرازپيك است...شايد هم پرازپِيِك است...پيِك سياه وبدخبرتقدير...

عجب! آي فالگيربزرگ،‌خداي قمارباز،‌نازشصتت كه هربارفالهايت ميزند درخال...كه هربارخال سياه حكمت را برپيشاني زشت تقديرم مي كوبي...نازشصتت خداي كولي من!...

+تاریخ جمعه 28 مرداد1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

تمام موسيقي زندگيم دردستگاه شوربختي نواخته شده،انقدركه ريتم لحظه هايم بهم خورده وهارموني روزهايم نواي خوشايندي ندارد...حس میکنم قلب تحملم هرلحظه ممکن است دچارسنکوپ شود!

دلم می خواهد يكبارهم كه شده ازتپه ماهورهاي بي خيالي بالا بروم واجازه دهم قورباغه غرايزم، درسربالايي آبهاي ناممكن، ابوعطاي باداباد بخواند.... خسته شدم ازاين گامهاي بلندوناهماهنگ بايدها ونبايدها...

بهارهم كه با شاخه نزديك توت به لب پنجره رسيده، چقدرخوب مي شود ساززندگي را بردارم، ازنوكوك كنم وسری به گوشه هاي اصفهان بزنم، حالا پارتيتورهميشه خوش بودن، پيشكشم، لااقل اورتوري ازنغمه هاي اميد بسازم! ازاين دستگاه شوربختي ديگرخيلي خسته ام خيلي....

 

+تاریخ شنبه 8 مرداد1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

...هروقت كمي سرم فراغت ميشود...هروقت تنهايي تابيخ گلويم بالا مي آيد ونفس را سخت ميكند، هروقت افكارم را كسي اشتباه ميگيرد...روزهاي سالومه را دوره ميكنم...نگاه ميكنم به آنچه گذشته...به تفاوتي كه گاهي خيلي بيزارم ميكند ازهرچه تفاوت است....

نميدانم چيست درآنسوي مرغزارهاي دنيا كه مدام صدايم ميزند...كه گوشم ازنجوايش خالي نميشود...كه حواسم با وجود سايه سنگينش جمع نميشود....هرچه هست مرا به خود ميخواند...آنقدركه هيچ تعلقي پا بندم نميكند...علف هرزي را ميمانم كه درسراسرباغچه ميپيچد وهيچ گلداني تاب تحملش را ندارد...گاهي چيزي ، نگاهي، حرفي ، چند لحظه مرا ميبرد تا مرزماندن وپا گيرشدن....چيزي شايد شبيه نگاه عزيزي...حتي سنگ قبري فراموش شده...يا شاخه گلي باعجله چيده  وپرتاب شده ازدست عاشقي نوجوان....همه اينها گاهي ، دمي، نگاهم را نگه ميدارد ولي....ولي بازصدا رهايم نميكند...خيره ميمانم ومثل ديوانه اي كه هجمه اي براونازل ميشود راه مي افتم، پياده...نامطمئن...مشكوك..اما هرچه هست راه زندگي من است..راهي كه جزآن نميشناسم ونيروي مرموزي مرا هول ميدهد درآن...راهي كه من انتخابش نكردم شايد انتخاب شدم...راهي كه نميدانم به كجاست؟ به كمال يا شيدايي....يا....

چقدرگاهي فكرم مشغول دنيا ميشود...مشغول اينهمه قيد وبندي كه آدمي را مثل مردابي درخود ميكشد گاهي خوب است ودلنشين وگاهي حوصله ات را سرميبرد ..اما من بهره اي ازهيچكدام نبرده ام تاحال...هميشه مسافرراهي ديگربوده ام وقيدي ديگر...به خلوتكده ياري كه شايد اينهمه وقت فريبم داده وشيطاني بوده هولناك..شايد هم خدايي ست زيبا...شايدهم سرابي بيش نيست اما هرچه وهركه....لحظه اي نميگذارد پا بند قيدي باشم وبي خيال ازراهي كه مدام مرا به خود ميخواند...واين است داستان اينهمه تنها ماندن سالومه...

 

+تاریخ شنبه 8 مرداد1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

 سلام

.

.

.

توبودی وباران وبوی برگهای خیس...

من بودم وهمه، تماشای تو....

وقتی که رفتی، باران بود وبرگهای خیس...

ومن، بدون ِ خودم بازگشتم....

منی که خودم را درنگاه تو، جاگذاشته بودم...

 

 

 

+تاریخ چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |